آموزش اینستاگرام

نقد و بررسی فیلم Everybody Knows (همه می‌ دانند از اصغر فرهادی)

همراه اول در کلیک

رسانه کلیک – بعد از تجربه‌های موفق با جدایی نادر از سمین و «فروشنده»، حالا با فیلم همه می دانند دومین ساخته‌ی بین‌المللی و خارج از ایران اصغر فرهادی با بازی پنلوپه کروز و خاویر باردم رو به رو هستیم. در ادامه با کلیک و بررسی این فیلم همراه باشید.

هشتمین فیلم بلند سینمایی اصغر فرهادی شاید از نظر خیلی‌ از مخاطبین و منتقدین فیلم خوبی نباشد. همه می‌دانند از نظر عده‌ای نه از نظر شخصیت پردازی به فیلم‌های قبلی فرهادی شبیه است و نه بکر و قابل تامل است. فرهادی در طی این دو دهه فعالیت در سینما به چنان درجه‌ای از استادی در کارگردانی و فیلم‌نامه نویسی رسیده است که کمتر از کلمه‌ی《شاهکار》از او انتظار نداریم ولی به راستی کدام فیلم ساز بزرگ تاریخ را سراغ دارید که همه‌ی آثارش یکی بعد از دیگری شاهکار و پنج ستاره باشد.

همه می‌دانند انگار از دل دو فیلم قبلی فرهادی یعنی《جدایی نادر از سیمین》 و 《گذشته》بیرون آمده است

فرهادی در همه می‌دانند مثل فیلم‌های گذشته‌اش تم‌های محبوبش را دنبال می‌کند و بر روی مدارهای همیشگی‌ش از جمله مضمون‌هایی مثل دروغ و قضاوت، اخلاق مداری، روابط‌ پیچیده‌ی انسان‌ معاصر، گرداب و بحران‌ آدم‌های شهرنشین به ظاهر مدرن، حرکت می‌کند. همه‌ می‌دانند به ظاهر و در پوسته‌ی بیرونی خودش، داستان یک آدم ربایی است زیرا بیشتر از یک سکانس، مجرمان را نشان نمی‌دهد ولی نکته در همین جاست که در تار و پودش، داستان گذشته‌ی آدم‌هاست. همه می‌دانند انگار از دل دو فیلم قبلی فرهادی یعنی 《جدایی نادر از سیمین》 و 《گذشته》بیرون آمده است.

فیلم همه می‌ دانند
خاویر باردم، پنه‌لوپه کروز، اصغر فرهادی و ریکاردو دارین

زنی به اسم لورا (پنه‌لوپه کروز) به همراه پسر و دخترش برای شرکت در یک جشن عروسی از آرژانتین به زادگاهش در روستای کوچکی در اسپانیا برمی‌گردد؛ به جایی که خانواده و عشق قدیمی‌ش یعنی پاکو (خاویر باردم) را رها کرده تا با آلخاندرو (ریکاردو دارین) ازدواج کند. در ادامه‌ی داستان جشن و پایکوبی خیلی زود تمام می‌شود و دختر لورا، ایرینه (کارلا کامپرا) دزدیده می‌شود تا این اتفاق سبب شود که زخم‌های قدیمی، سر باز کند و کاراکترهای فیلم به جای اینکه به‌هم نزدیک شوند تا بحران را پشت سر بگذارند ولی هر دقیقه از هم دورتر می‌شوند تا تسویه حساب‌های گذشته را حل کنند. شادی عروسی و سرخوشی آدم‌ها، دیری نمی‌پاید که رنگ‌ش را با زخم زبان عوض می‌کند.

یکی از ایرادهای همیشگی‌ای که به فرهادی گرفته می‌شود، جهان تکراری فیلم‌های آثارش است و اینکه خودش را مدام تکرار می‌کند و بهترین جواب به این ایراد را از زبان تئو آنجلو پلوس، فیلمساز بزرگ یونانی نقل می‌کنم که جایی گفته بود:

همه‌ی دغدغه‌های من،هم چون نواهای سازهای موسیقی موجود در یک اثر اکسترال، مدام به فیلم‌هایم وارد و از آن خارج می‌شود. ساکت می‌شود تا دوباره در جایی پدیدار شود. تنها یک فیلم می‌سازیم یا یک کتاب می‌نویسیم. همه‌ی آثار ما اساسا واریاسیون‌ها و فوگ‌های گوناگونی از یک درون مایه‌ی یکسان است.

همه می‌دانند فیلم استانداردی است که درست ساخته شده است، نقطه عطف‌ها، پرده پوشی و پرده افکنی را سر جای خود و به موقع به کار می‌برد و طراحی نقطه دیدش عالی است. راوی به عنوان دانای کل در یک فیلم معمایی این حق و اجازه را دارد که از اطلاعاتی بهره‌مند باشد که کاراکترهای فیلم از آن محروم هستند تا گره گشایی نهایی را انجام دهد. در فیلم همه می‌دانند انگار هیچکس قرار نیست به رستگاری برسد، شاید رستگاری لحظه‌ای و موقت باشد (مثل خوابیدن سرخوشانه‌ی پاکو در سکانس‌های نهایی) ولی همیشگی نیست؛ حتی شخصیت پاکو به عنوان قهرمان فیلم و کسی که تصمیم نهایی را می‌گیرد تا سرنوشت دخترک مشخص شود و عمل تاثیرگذار دارد. شاید روزی دیگر در یک بازگشت دیگر به یک مکان آشنای دیگر فرصتی باشد برای پاکو که این بار، او روح لورا را نابود کند.

فیلم همه می دانند
دیدن زوج «واقعی» و «هنری» پنه لوپه کروز و خاویر باردم آن هم در اثری به کارگردانی اصغر فرهادی، به خودیه خود جذاب و تماشایی است.

البته همه می‌دانند در بخش فیلم‌نامه به درخشانی آثار قبلی فرهادی نیست و شخصیت‌هایش خیلی خوب، پرداخت نشده‌اند و بعد از پایان فیلم، دغدغه‌هایشان با ما طولانی مدت همراه نیست و خیلی درگیر کننده نیست

البته همه می‌دانند در بخش فیلم‌نامه به درخشانی آثار قبلی فرهادی نیست و شخصیت‌هایش خیلی خوب، پرداخت نشده‌اند و بعد از پایان فیلم، دغدغه‌هایشان با ما طولانی مدت همراه نیست و خیلی درگیر کننده نیست ولی این موارد به هیچ عنوان از ضعف‌های فیلم نیستند بلکه مواردی هستند که نشان می‌دهند آنقدر ما از فرهادی توقع بیش از حد داریم که او نتوانسته مثل قبل، عمل کند. از یاد نبریم که فیلم‌های مهم‌تر همیشه سخت گیرانه‌تر نقد می‌شوند. اصلی‌ترین مشکل هم به آلخاندرو بازمی‌گردد که شخصیت بلاتکلیفی در درام است و کاری از پیش نمی‌برد و اطلاعاتی که از او در دسترس قرار می‌گردد، اندک است و دلیل ازدواج اینچنین آدمی با لورا گنگ و نامفهوم است.

فرهادی که استاد ساختن میزانسن‌های شلوغ و لحنی تنش زاست، در این فیلم در اوج بلوغ خود ایستاده است و پخته‌ترین کارگردانی خودش را از نظر تکنیک، ارائه می‌کند. بازی‌ها به شدت کنترل شده است  و بازیگران هیچ لحظه به دام سانتی مانتالیسم و افراط در بروز هیجانات نمی‌افتند؛ به‌خصوص پنه‌لوپه کروز که به دور از جلوه گری همیشگی‌اش، نقشش را ایفا می‌کند.

3 نظرات
  1. جعفر عبدالهی می گوید

    اصغر فرهادی حرف نداره …هر وقت اسمش رو می شنوم احساس میکنم کیارستمی زنده اس…احساس میکنم حق جعفر پناهی رو داره میگیره از اینهایی که اونو ممنوع الخروج کردند

  2. فود می گوید

    حقیقتا فیلم فوق العاده ای بود! ممنون از بررسی خوبتون

  3. حسین حیدری می گوید

    من از دیدن این فیلم لذت بردم و اثر آن چنان بود که تا نیمه‌های شب دست از سر ذهن و روح من برنمی‌داشت و به شما هم توصیه می‌کنم در اولین فرصت مناسب به تماشای فیلم بنشینید. ولی یک موضوع را نمی‌توانم نگویم و به زبان نقد بیان نکنم؛ سینمای اصغر فرهادی دیگر برای من تکراری شده، با موضوعات و تم‌های همیشگی مخصوص خود. به بیان دیگر اصغر فرهادی در پیروی از سبک و سیاق فیلم‌سازی خود زیاده‌روی می‌کند. فیلم‌های چهارشنبه سوری، جدایی نادر از سیمین، گذشته، فروشنده و این آخری، همه می‌دانند؛ من دیگر یقین دارم هرگاه به تماشای اثری تازه از اصغر فرهادی بنشینم، با همان موضوعات و پس زمینه‌های همیشگی دنیای فیلم‌سازی فرهادی روبرو هستم؛ موضوعات راجع به طبقه متوسط جامعه، دروغ، تهمت، تردید، خیانت. در همه فیلم‌های فرهادی، داستان اصلی با کمی تأخیر شروع می‌شود و هر چه جلوتر می‌رود همانند مردابی است که بیننده را بیشتر در خود فرو می‌برد و دهها داستان دیگر از دل داستان اصلی سر بر می آورد و در پایان نیز همه آن ناامیدی‌ها و دودلی‌ها و سردرگمی‌ها را از بازیگران فیلم به تماشاگر منتقل می‌کند و او را با هزاران مسأله حل نشده رها می‌کند و پی کار خود می‌رود.
    البته از کارگردانی که در زندگی هنری خود الهام گرفته از فیلم «دزد دوچرخه» اثر «ویتوریو دسیکا» محصول ۱۹۴۸ ایتالیا است، باید بیشتر از این‌ها انتظار داشت. ساختن فیلم‌هایی با موضوعات و در ژانر های تکراری و همیشگی در شأن اصغر فرهادی نیست. در سینمای هالیوود کارگردانان بسیار مشهور و زبردستی هستند که در طول فعالیت هنری خود دهها فیلم در زمینه‌ها و ژانرهای متنوع سینمایی ساختند. برای مثال «استنلی کوبریک» با ساختن فیلم‌هایی با مضامین تاریخی، اجتماعی، جنگی، تریلر روان‌شناسانه، ترسناک، تخیلی و مهیج کارنامه بی‌نقصی از خود بجای گذاشته و یا نمونه دیگر «استیون اسپیلبرگ» تاکنون هم در ژانر درام فعالیت داشته و فیلم ساخته و هم تراژدی و بعضاً ماجراجویانه، حادثه‌ای، فانتزی و غیرو.
    چرا آقای فرهادی خود را محدود به ژانر رئالیسم یا واقع‌گرایی با به تصویر کشیدن درد مشترک طبقه متوسط جامعه کرده است. انسان همیشه از کارگردان‌های بزرگ خواسته‌های ارزشمند‌تری دارد. آیا حیف نیست عمر هنری این فیلم‌ساز به پایان برسد و وقتی آیندگان به تماشای آثارش بنشینند همه را در موضوع و ساختار و پس‌زمینه و التهاب و شورانگیزی مشترک ببینند. ای کاش فرهادی دست از “رقص در غبار” برمی‌داشت و چنان آتشی در چهارشنبه سال برمی‌انگیخت که غم مرگ «فروشنده» و «جدا شدن نادر از سیمین» را فراموش می‌کردیم و «گذشته»ها را از یاد می‌بردیم و به «شهر زیبای» ژانرهای رنگارنگ سینمایی سفر می‌کردیم که شاید در این هنگام آقای فرهادی متوجه این موضوع نیست و نمی‌داند، ولی این مسأله را «همه می‌دانند».

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.